X
تبلیغات
عاشقانه
 زمزمه های جدایی..

زمزمه های جدایی..

نیمه شب اواره و بی حس و حال

نیمه شب اواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال.

پرسه ای اغاز کردیم در خیال،دل به یاد اورد ایام وصال،ازجدای یک 1سالی میگذشت،این 1سال از عمر رفتو بر نگشت،دل به یاد آورد اول بار را،خاطرات اولین دیدار را،آن نظر بازی اسرار را،آن دوچشم مست آهو وار را،همچو راضی مبهم و سربسته بود چون من از تکرار، اوهم خسته بود.آمدو هم آشیان شد بامن او،هم نشینو هم زبان شدبامن او،خسته جان بودم که جان شد بامن او،ناتوان بود و توان شد بامن او،دامنش شد خوابگاه خستگی،این چنین آغاز شد دل بستگی....!

وای از آن شب زنده داری تا سحر،وای از آن عمری که با او شد به سر،مست او بودم ز دنیا بی خبر،دم به دم این عشق می شد بیشتر،آمد و در خلوتم دم ساز شد،گفتگو ها بین ما آغاز شد....!

گفتمش،گفتمش در عشق پا برجاست دل،گر گشایی چشم دل زیباست دل،دل ز عشق روی تو ویران شده،در پی عشق تو سرگردان شده....!

گفت،گفت در عشقت وفا دارم بدار،من تورا پس دوست می دارم بدان،شوق وصلت را به سر دارم بدان. با تو شاد می شود غم های من، با تو زیبا می شود فردای من.

گفتمش عشقت به دل افزون شده،دل ز جادوی رخت افزون شده،جز تو هر یادی به دل مرفون شده،عالم از زیباییت مجنون شده....!

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش،طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش،در سرم جز عشق او سودا نبود،بهر کس جز او در این دل جانبود،دیده جز بر روی او بینا نبود،همچون عشقم هیچ گل زیبا بنود،خوبی او شهره ی آفاق بود،در نجابت،در نکوهی، طاق بود....!

آه....روزگار.....

روزگار اما وفا با ما نداشت‌،طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت،بی گمان از مرگ ما پروا نداشت.

آخر این قصه حجران بود و بس،حسرت و رنج فراوان بود و بس،یار مارا از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود.بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جزء ماتم نبود.

با من دیوانه پیمان ساده بست،ساده ام آن پیمان را شکست،بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست.

آن  کبوتر عاقبت ازبند رفت،رفت و بادلدار دیگر عهد بست.با که گویم آن که هم خون من است،خسم جان و تشنه ی خون من است بخت بد بین ،وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد.....

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست،از غمش با دود و دم هم دم شدم باد نوش غصه ی او من شدم ،مست و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم ،کم شدم.....

آخر آتش زد دل دیوانه را

آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را،عشق من از من گذشتی خوش گذر ،بعد از این حتی تو اسمم را نبر،خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر.

آخر این یک بار ازمن بشنو پند:بر منو بر روزگارم دل مبند،عاشقی را دیر فهمیدی چه سود،عشق دیرین تو اما رفته بود،گرچه آب رفته باز آید به جوی ماهی بی چاره اما مرده بود......

                                

 

                              بعداز این هم آشیانت هر کس است

                             بعد از این هم آشیانت هرکس است باش با او یاد تو ما را بس است.....

 

 

 

|+| نوشته شده توسط bahar در دوشنبه 1390/03/16  |
 آدرس وبلاگ

www.Mahya1371.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط bahar در سه شنبه 1390/02/13  |
 در هوای ... !
در هوای کوی دوست، خواب و بیداری یکیست
در رهای جان به معشوق، صبر و بی تابی یکیست
در حریم دل سپردن ، امن و آسایش حرام
بر سریر دل نشستن ، رنج و آسایش یکیست
در وصال مشک بویان، دردها آید پدید
غمزه های دلفریبان ، مرهم و دردش یکیست...
|+| نوشته شده توسط bahar در چهارشنبه 1390/02/07  |
 همه می پرسند...

همه می پرسند
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید؟
روی این آبی آرام بلند
که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟

- نه به ابر،
نه به آب،
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم،
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می اندیشم.
همه وقت،
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان این را، تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان!

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر!
تو ببند!
تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو!
قصه ی ابر و هوا را تو بخوان!
تو بمان با من، تنها تو بمان!

در دلِ ساغرِ هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

|+| نوشته شده توسط bahar در چهارشنبه 1390/01/31  |
 خدایاااااااااااااااااا ...
من نه عاشق بودم

ونه محتاج نگاهی که بلغزد برمن

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گرچه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای

که به سرسبز ترین نقطه ی بودن وا بود

و خدا میداند

سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید

ارزویم این بود

دور  اما چه قشنگ

تا روم تا در دروازه ی نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

با خودم میگفتم

روشنی نزدیک است

تا دم پنجره ها راهی نیست

همه اش رویا بود

و خدا میداند

بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود...

|+| نوشته شده توسط bahar در چهارشنبه 1390/01/31  |
 من درد تورا ...
|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 انتظار ...
 
|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 روزگار بی وفا ...
|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 ای زندگی من ...
ای زندگی من.
ای گل بهار من
آن زمان که غم زندگی من را از متلاشی میکند به تو می اندیشم
.به عظمت دریاها قسم
به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم.
ای زندگی من
گل من بگزار در آسمان عشق تو برواز کنم
بگزار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم
زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو
زندگی من امکان بذیر است
نگزار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند.
میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد
ولی این را بدان که من همیشه در همه حال در کنارت با یادت و عاشقت هستم.
برای تو

|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 باز هم ...

باز هم گرما به سرزمین سرده وجودم باز گشت

و باز هم قلب کوچکم شروع به تبیدن کرد

.من ادعای عشق نمی کنم

چه کنم نمی توانم

.شاید زندگی دوباره لبخندی به رویم زد

لبخندی به وسعت دل تمام عاشقان

لبخندی نابایان

ولی من هنوز ادعای عشق نمی کنم

حتی اگر چشمان بی فروغم باز هم به روی دیدگان زیبایت گشوده شود

.بگزار.......

بگزار در تنهایی نفس بکشم و تا عمق وجودم احساس آرامش کنم.

|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 من از ...

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 سکوت خواهم کرد...
سکوت خواهم کرد واز یاد خواهم برد ،

آن چه را که به پایان رسید

 وشروع خواهم کرد آنچه را که دوباره به اتمام میرسد:

سیگاری آتش خواهم زد تا بخاطر...

قلمی خواهم شکست تا به آغاز...

اراده ای خواهم کرد تا به عمل...

 تیری رها خواهم ساخت تا به ثمر...

فنجانکی خواهم شکست تا به شکست...

بره ای خواهم شد تا به تمرد...

 وعمری خواهم کرد تا به مرگ...

و اوقات را معدوم خواهم ساخت

همچنانکه آب غسالخانه ای را چرک...

و خاکی را مزدود...

 زندگیم را مفعول...

و خدایان را برای لحظه ای  مشغول خواهم ساخت

سنگ تراش شروع میکند برای لقمه نانی

 وچه اهمیت دارد حقیقت آنچه مینویسد  چیست؟

چه اهمیتی دارد سال تولد اتفاقی که به پایان رسیده است؟

و فریاد های انزجار از درد زایمان مادرم،تنها با نام پدر بر سنگ جای میگیرد

من از آنچه بودم جدا شدم

قطعه چند وبلوک چند نام من است

تنها خود میتوانم مراقب خود باشم

گودالم را دوست خواهم داشت

 و با موریا نه هایم چند ساعتی بازی خواهم کرد

و اگر صدایی لرزان  بر قبر من حمدی خواند

به او خواهم خندید ،تا حد مرگ...

|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 دیگر ...

ديگر طعم تلخ زندگي را نخواهم چشيد...
ميان غم بارترين

و شايد زجر آورترين لحظاتم

                مرگ

       به سراغم مي آيد

و كابوس زندگي پر دردم را

          ميان شيرين ترين آرزوهايم

                             به زنجير ميكشد

 

            من مرده ام

و اينك  تابوتم را

ميان سنگيني سكوت

                     سنگين تر از دردهايم

به سوي فرجامي كه گريبانگير انسان هاست

               مي برند

قبرم را

به تزيين دانه هاي خاكي كه جسمم را در بر مي گيرند

مي آرايند

     و

         روياييم را پايان مي بخشد

و زندگي پر از رنجم را

فرجامي ابدي ميدهد

انسانها

زمان را تسخير خواهند كرد

    و آرام و آرامتر از ثانيه ها

                             فراموشم خواهند كرد.

و من

          ديگر طعم تلخ زندگي را

                                    نخواهم چشيد

                                                           من مرده ام

|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 بعد از مرگم...
بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

.بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

.دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 تا بگوید

:"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

.باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

.نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

.تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

.نوشتم:"دوستت دارم"

و

 نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....

روزی به خاک بر می گردم

 سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...

روزی که ره گذری غریبه

 گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

قبر را روی آن قرار خواهد داد...

روی تپه ای که دور از شهر است

 و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

 که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...

.من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...

بعد از مرگم  چه کسی

فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟


بعد از مرگم چه کسی

با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟

بعد از مرگم چه کسی

گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟

بعد از مرگم چه کسی

به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟

بعد از مرگم چه کسی … ؟!

|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 کمکم کن
حست ميکنم نه نزديکتر به رگهايم بلکه در رگهايم ...

حست ميکنم نه آن دور نه در آسمان نه در کعبه بلکه در دستانم....

حس ميکنمت عزيزدل ...

در دلم در قلبم در زبانم درچشمانم ...

تو اينجايي ،هميشه بودي من نبودم وشرمسارم از نبودنم تو هميشه حاضربوده اي ومن غايب...

تو هميشه دلنگرانم بوده اي اين من بوده ام که تورا نديده ام ...

تو وفاکردي باصدجفايت ومن جفاکردم باصد وفايم ....

تو آني که آني مرا تنها نگذاشتي ومن مني هستم که فقط من بودم ...

تو ،تو،تو،آه از تو....

واي از من ...

از من بي تو از نفسي که بي تو فرو رود ...

کاش ديگران نفس بر نياييد اگر چنين فرو رود...

تو ميخواني مرا ومن اجابت نميکنم تورا ومن ميخوانم تورا وتو اجابت ميکني مرا ومرا از کرامتت شرميگين ...

هيهات که تو اهل کرمي ومن...

ومن حقيرم ،نميشنونم صدايت را ...

نميبينم روي ماهت را...

ميخواهم بيايم ...

اين بار ديگر ...

اين بار ديگر...

اين بار ديگر...

چگونه قل دهم که اين بار مي آيم؟

آخر از آن خبر ندارم آخر به دستان توست همه چيزدر دستان توست ...

کمکم کن ...

کمکم کن ميخواهم بيايم ....

آخر بايد آمد،بايد آمد...

چه خسته...چه با پاي شکسته...چه با دست بسته...بايد آمد...

بايد آمد...

بايد آمد...

اگر نيايم کجا بروم ؟

آخر مقصد از ازل نمايان بود،

اگر نيايم گم ميشوم،

اگر نيايم ،

اگر نيايم هوس ازپاي مرا درمي آورد اگر نيايم ...

واي بر من اگر نيايم...

چه خسته...چه با پاي شکسته...چه با دست بسته...بايد آمد...

واي اگر قدم بر ندارم واي اگر نتوانم ...

واي اگر...؟

امانم را بريده اين نفس...

امان از نفس سرکش که سرکشي ميکند وبس...

کمکم کن که جز توپناهي ندارم که اگر تو مرا در نيابي من ،من...

کمکم کن که بيايم

اگرچه خسته ...اگرچه باپاي شکسته ...اگر چه با دست بسته...

|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 
من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

 پرستو ها خوابند و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

به یاری دیگر

اما برای من

نه بهاری

و نه یاری دیگر


- افسوس

من و تو  دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

 و غم تو این غم شیرین را

با خود به ابد خواهم برد

|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 
عشق پايدارترين قدرت جهان است . عشق تنها قدرتی است که می تواند دشمن را به دوست تبديل کند .

به راستی قويترين نيرويی که در وجود بشر هست همین نيروی عشقه . اما ما چطور از اين نيروی ماورايی استفاده می کنيم ؟ آيا اجاره رشد اين نيرو رو در وجود خودمون ميديم ؟ و يا اصلا چقدر با اين نيرو و توانايی های اون آشنايی داريم ؟ چند درصد ما به خاطر غرور و خود خواهيهای بيجا اين نيرو رو سرکوب می کنيم ؟ تا به حال چند بار برای ما پيش اومده که از اين نيرو به درستی استفاده نکرده ايم . آيا تا به حال تونستيم عشق واقعی خودمون رو نثار کسی کنيم که به اون عشق می ورزيم . وآيا فهميديم کسی وجود داره که به ما صميمانه عشق می ورزه و ما رو وجودی از خودش می دونه ؟
البته درک عشق واقعی کار آسونی نيست . به همين خاطر خيليها که خودشون رو عاشق می دونند احساسات زود گذر رو با عشق اشتباه می کنند واينها به اين احساسات زود گذر عشق ميگند در حاليکه هنوز اولين قدمها رو هم تو عاشقی نگذاشتند.

عشق به چيزهای مختلف داريم . اما معروفترين اون عشق زمينی هست . عشق زمينی يعنی پيدا کردن نيمه دوم خودت که با اون نيمه کامل بشی . ولی وقتی کامل شدی يعی وقتی عشقت رو پيدا کردی بايد از نيمه مکملت هميشه قدر دانی کنی . بايد هميشه بهش بگی که وجودش برای بودن تو شرط لازمه زندگیت هست .

پس اول سعی کنيم عشق واقعی رو پيدا کنيم و اون رو بشناسيم بعد هم که پيداش کرديم اون رو حفظ کنيم که هميشه عشق بهاری داشته باشيم . البته اگه عشق به معنای واقعی فهميده بشه و با هوی و هوسهای بچه گانه اشتباه گرفته نشه هميشه بهاری باقی می مونه . به نظر من عشق واقعی هيچ وقت رنگ زمستون رو نمی بينه .

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پيدا شد و آتش به دو عالم زد

پاينده باشيد
|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 

به سلامتی درخت!

نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.

  ღ♥

به سلامتی دیوار!

نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.

ღ♥

به سلامتی دریا!

نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.

 

ღ♥

به سلامتی سایه!

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

 

ღ♥

به سلامتی پرچم ایران!

که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.

ღ♥

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

ღ♥

به سلامتی نهنگ!

که گنده‌لات دریاست.

 

ღ♥

به سلامتی زنجیر!

نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.

 

ღ♥
به سلامتی خیار!

نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.ღ♥

به سلامتی شلغم!

نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.

 

ღ♥

به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش

 

ღ♥

به سلامتی پل عابر پیاده!

که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !

 

ღ♥

به سلامتی برف!

که هم روش سفیده هم توش.

 

ღ♥

به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.

 

ღ♥

به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.

 

ღ♥

به سلامتی دریا!

که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.

 

ღ♥

به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.

ღ♥

به سلامتی بیل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

 

ღ♥

به سلامتی دریا!

که قربونیاشو پس می‌آره.

 

ღ♥

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.

 

ღ♥

به سلامتی عقرب!

که به خواری تن نمی‌ده.


 

(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)

 

ღ♥

به سلامتی سرنوشت!

که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.

 

ღ♥

به سلامتی سیم خاردار!

که پشت و رو نداره.

|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 

زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر

 زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های

 امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ،

 مدفون نسازد زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ

، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ،

 مرگ نیلوفرهای وحشی نروید زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ،

 خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان

، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ،

غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و

 در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند

 زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد

 و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد زندگی زیباست

 اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و

 صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند زندگی زیباست

 اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و

 مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد زندگی زیباست

 اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و

 هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید زندگی زیباست

 حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر

 آلود شب غم سپرده ای آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی

 مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگی

 را از نو به تو تقدیم خواهد کرد مهمانی که عشق نام دارد

|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 خدایا

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه

|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.

|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 
|+| نوشته شده توسط bahar در یکشنبه 1390/01/28  |
 
 
بالا